با استعانت از درگاه خداوند منّان و تحت توجّهات
حضرت ولي عصر ارواحنا لتراب مقدمه الفداء ؛
سیستم ختم قرآن و ختم صلوات از طریق
ارسال پیامک در وب سایت ختم قرآن مجید راه اندازی
شد.
یاران قرآنی می توانند در هر زمان که مایل باشند با ارسال اعداد زیر به شماره
30006236 در ختم
جهانی قرآن و صلوات شرکت کنند. (لطفاً بعد از ارسال چند دقیقه
برای دریافت پاسخ منتظر بمانید.)
0 - راهنما
1 - یک صفحه
2 - یک حزب
3 - یک جزء
4 - 100 صلوات
5 - 500 صلوات
6 - 1000 صلوات
توجه : در این روش ختم قرآن و ختم صلوات به صورت روزانه نیست
اما محدودیتی در دفعات ثبت نام وجود ندارد.
فرخند میلاد مولی الموحدین حضرت علی علیه السلام و روز پدر مبارک باد
بنا بر مشهور ولادت على عليه السلام در روز
جمعه 13 رجب در سال سىام عام الفيل بطرز عجيب و بي سابقه اى
در درون كعبه يعنى خانه خدا بوقوع پيوست.
پدر آنحضرت ابو طالب فرزند عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف و
مادرش هم فاطمه دختر اسد بن هاشم بود بنا بر اين على عليه
السلام از هر دو طرف هاشمى نسب است.
شيخ صدوق و فتال نيشابورى از يزيد بن قعنب روايت كردهاند كه
گفت من با عباس بن عبد المطلب و گروهى از عبد العزى در كنار
خانه خدا نشسته بوديم كه فاطمه بنت اسد مادر امير المؤمنين در
حاليكه نه ماه باو آبستن بود و درد مخاض داشت آمد و گفت خدايا
من بتو و بدانچه از رسولان و كتابها از جانب تو آمدهاند ايمان
دارم و سخن جدم ابراهيم خليل را تصديق ميكنم و اوست كه اين بيت
عتيق را بنا نهاده است بحق آنكه اين خانه را ساخته و بحق
مولودى كه در شكم من است ولادت او را بر من آسان گردان .
يزيد بن قعنب گويد ما بچشم خودديديم كه خانه كعبه از
پشت(مستجار) شكافت و فاطمه بدرون خانه رفت و از چشم ما پنهان
گرديد و ديوار بهم بر آمد چون خواستيم قفل درب خانه را باز
كنيم گشوده نشد لذا دانستيم كه اين كار از امر خداى عز و جل
است و فاطمه پس از چهار روز بيرون آمد و در حاليكه امير
المؤمنين عليه السلام را در روى دست داشت گفت من بر همه زنهاى
گذشته برترى دارم زيرا آسيه خدا را به پنهانى پرستيد در آنجا
كه پرستش خدا جز از روى ناچارى خوب نبود و مريم دختر عمران نخل
خشك را بدست خود جنبانيد تا از خرماى تازه چيد و خورد(و
هنگاميكه در بيت المقدس او را درد مخاض گرفت ندا رسيد كه از
اينجا بيرون شو اينجا عبادتگاه است و زايشگاه نيست) و من داخل
خانه خدا شدم و از ميوههاى بهشتى و بار و برگ آنها خوردم و
چون خواستم بيرون آيم هاتفى ندا كرد اى فاطمه نام او را على
بگذار كه او على است و خداوند على الاعلى فرمايد من نام او را
از نام خود گرفتم و بادب خود تأديبش كردم و او را بغامض علم
خود آگاه گردانيدم و اوست كه بتها را از خانه من ميشكند و اوست
كه در بام خانهام اذان گويد و مرا تقديس و تمجيد نمايد خوشا
بر كسيكه او را دوست دارد و فرمانش برد و واى بر كسى كه او را
دشمن دارد و نافرمانيش كند.
علماى بزرگ اهل سنت نيز در كتب خود بهمين مطلب اشاره كردهاند
و محمد بن يوسف گنجى شافعى با تغيير چند لفظ و كلمه در كفاية
الطالب چنين مينويسد كه در پاسخ تقاضاى ابوطالب ندائى برخاست و
اين دو بيت را گفت.
يا اهل بيت المصطفى النبى
خصصتم بالولد الزكى
ان اسمه من شامخ العلى
على اشتق من العلى
و در بعضى روايات آمده است كه فاطمه بنت اسد پس از وضع حمل(پيش
از اينكه بوسيله نداى غيبى نام او على گذاشته شود) نام كودك را
حيدر نهاد و هنگاميكه او را قنداق كرده بدست شوهر خود ميداد
گفت خذه فانه حيدرة و بهمين جهت آنحضرت در غزوه خيبر بمرحب
پهلوان معروف يهود فرمود:
انا الذى سمتنى امى حيدرة
ضرغام اجام و ليث قسورة
على عليه السلام هنگام بعثت
سبقتكم الى الاسلام طفلا صغيرا ما بلغت اوان حلمى
پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم از دوران جوانى غالبا از
اجتماع پليد آنروز كناره گرفته و بطور انفراد بتفكر و عبادت
مشغول بود و در نظام خلقت و قوانين كلى طبيعت و اسرار وجود
مطالعه ميكرد،چون به چهل سالگى رسيد در كوه حرا كه محل عبادت و
انزواى او بود پرتوى از شعاع ابديت ضمير او را روشن ساخته و از
كمون خلقت و اسرار آفرينش دريچهاى بر خاطر او گشوده
گرديد،زبانش بافشاى حقيقت گويا گشت و براى ارشاد و هدايت مردم
مأمور شد.
محمد صلى الله عليه و آله و سلم از آنچه ميديد بوى حقيقت
ميشنيد و هر جا بود جستجوى حقيقت ميكرد،در دل خروشى داشت و در
عين حال زبان بخاموشى كشيده بود ولى سيماى ملكوتيش گوياى اين
مطلب بود كه:
در اندرون من خسته دل ندانم چيست
كه من خموشم و او در فغان و در غوغا است
مگر گاهى راز خود بخديجه ميگفت و از غير او پنهان داشت خديجه
نيز وى را دلدارى ميداد و يارى ميكرد.چندى كه بدين منوال گذشت
روزى در كوهحرا آوازى شنيد كه (اى محمد بخوان) !
چه بخوانم؟گفته شد:
اقرا باسم ربك الذى خلق،خلق الانسان من علق،اقرا و ربك
الاكرم،الذى علم بالقلم،علم الانسان ما لم يعلم...
اما انتشار چنين دعوتى بآسانى ممكن نبود زيرا اين دعوت با تمام
مبانى اعتقادى قوم عرب و ساير ملل مخالف بوده و تمام مقدسات
اجتماعى و دينى و فكرى مردم دنيا مخصوصا نژاد عرب را تحقير
مينمود لذا از دور و نزديك هر كسى شنيد پرچم مخالفت بر افراشت
حتى اقرباء و نزديكان او نيز در مقام طعن و استهزاء در آمدند.
در تمام اين مدت كه حيرت و جذبه الهى سراپاى وجود مبارك آنحضرت
را فرا گرفته و بشكرانه اين موهبت عظمى بدرگاه ايزد متعال
سپاسگزارى و ستايش مينمود چشمان درشت و زيباى على عليه السلام
او را نظاره ميكرد و از همان لحظه اول كه از بعثت پيغمبر صلى
الله عليه و آله و سلم آگاه گرديد با اينكه ده ساله بود با
سلام گرويده و مطيع پيغمبر شد و اولين كسى است از مردان كه به
آنحضرت گرويده است و اين مطلب مورد تصديق تمام مورخين و محدثين
اهل سنت ميباشد چنانكه محب الدين طبرى در ذخائر العقبى از قول
عمر مىنويسد كه گفت:
كنت انا و ابو عبيدة و ابوبكر و جماعة اذ ضرب رسول الله صلي
الله عليه و آله منكب على بن ابيطالب فقال يا على انت اول
المؤمنين ايمانا و انت اول المسلمين اسلاما و انت منى بمنزلة
هارون من موسى.
من با ابو عبيدة و ابوبكر و گروهى ديگر بودم كه رسول خدا صلى
الله عليه و آله و سلم بشانه على بن ابيطالب زد و فرمود يا على
تو از مؤمنين،اولين كسى هستى كه ايمان آوردى و تو از مسلمين
اولين كسى هستى كه اسلام اختيار كردى و مقام و نسبت تو بمن
مانند مقام و منزلت هارون است بموسى.
جايگاه على در قرآن در رابطه با پيامبر صلي الله عليه و آله
در سال نهم پس از هجرت پيامبر،گروهى به نمايندگى از نصاراى
نجران يمن به مدينه آمدند تا راجع به اسلام از پيامبر صلي الله
عليه و آله سؤالهايى بكنند و با او درباره دين به احتجاج
پردازند .و ميان آنان با پيامبر بحث و گفتگويى شد كه پيامبر در
اين گفتگو موضع مثبت اسلام را نسبت به حضرت مسيح و تعليمات او
بيان كرد.و ليكن آنان در موضع منفى خود نسبت به تعليمات اسلامى
پافشارى كردند.آن گاه وحى نازل شد و پيامبر را مأمور به مباهله
با آنان ساخت .مباهله نفرين كردن دو گروه متخاصم است تا بدان
وسيله خداوند بر آن كه باطل است عذابش را نازل كند: هر كس پس
از روشن شدن جريان با تو مجادله كند.بگو بياييد فرزندان و زنان
و نزديكان خود را گرد آوريم،لابه و زارى كنيم و لعنت خدا را
نثار دروغگويان گردانيم (1) .
پيامبر صلي الله عليه و آله به دليل مأموريتى كه داشت دچار
زحمت شد و آن گروه مسيحى را به مباهله دعوت كرد.نيشابورى در
تفسير:غرائب القرآن و عجائب الفرقان خود،مطلب زير را نقل كرده
است: پيامبر به آنان فرمود:خداوند مرا مأمور كرده است كه اگر
پذيراى برهان نشديد با شما مباهله كنم،گفتند اى ابوالقاسم! ما
باز مىگرديم و درباره كار خود با هم مشورت مىكنيم،آن گاه به
نزد تو مىآييم.
و چون بازگشتند به شخص دوم هيأت نمايندگى كه مردى كاردان و با
تدبير بود گفتند:اى عبد المسيح!نظر تو چيست؟اوگفت:به خدا قسم
اى جمعيت نصارا شما دانستيد كه محمد پيامبرى است فرستاده از
جانب خدا.و براستى سخن قاطع را درباره صاحبتان مسيح براى شما
بيان كرد.و به خدا سوگند،هرگز قومى با پيامبرى مباهله نكرد مگر
آن كه بزرگ و كوچك آنان از ميان رفتند.و شما اگر اين كار را
بكنيد بيچاره مىشويد!اگر خوش نداريد،در موضع خود بايستيد و بر
دين خود پافشارى ورزيد و اين مرد را به حال خود واگذاريد و به
شهرهاى خود باز گرديد.
هيأت نمايندگى مسيحيان به حضور پيامبر صلي الله عليه و آله
آمد،ديدند او براى مباهله بيرون آمده است در حالى كه عبايى از
موى سياه بر دوش داشت؛حسين عليه السلام در آغوش آن حضرت بود و
دست حسن عليه السلام را در دست داشت و فاطمه عليه السلام در پى
او حركت مىكرد،على عليه السلام نيز پشت سر فاطمه حركت
مىكرد،و پيامبر صلي الله عليه و آله به آنها مىگفت هر وقت من
دعا كردم شما آمين بگوييد.اسقف نجران رو به همراهان كرد و
گفت:اى گروه نصارا!من چهرههايى را مىبينم كه اگر دست به دعا
بردارند و از خداوند بخواهند كه كوه را از جا بكند،فورا خواهد
كند!پس با او مباهله مكنيد كه هلاك مىشويد و بر روى زمين تا
روز قيامت يك مسيحى باقى نخواهد ماند.سپس،رو به پيامبر كردند و
گفتند:اى ابو القاسم!تصميم ما اين است كه با تو مباهله
نكنيم...
طبرى در تفسير خود از چندين طريق نقل كرده است كه پيامبر خدا
صلي الله عليه و آله على،فاطمه،حسن و حسين را در داستان مباهله
به همراه خود آورده بود
و در صحيح مسلم از سعد بن ابى وقاص روايت شده است كه چون اين
آيه نازل شد: بياييد فرزندان و...خود را گرد آوريم پيامبر خدا
صلي الله عليه و آله على،فاطمه،حسن و حسين را طلبيد و
گفت:بارلها اينان اهل بيت منند .خداوند پيامبرش را مأمور كرده
بود تا به هيأت نمايندگى نجران بگويد: بيائيد فرزندان،زنان و
نزديكان خود را گرد آوريم... براى اطاعت اين فرمان پيامبر
حسنين را حاضر كرد كه پسران دختر او و در حقيقت فرزندان او
بودند؛فاطمه را به حضور خواست كه او برجستهترين زنان از اهل
بيت رسول بود.و ليكن چرا به همراه آنان على را آورده بود كه نه
از پسران پيامبر است و نه از زنان او؟
براى على در آيه مباركه جايى نيست،مگر اين كه داخل در فرموده
خداى متعال انفسنا باشد .براستى كه بردن على دليل بر اين است
كه پيامبر خدا او را به منزله خود به حساب مىآورد و اگر
پيامبر خدا او را چنين به حساب مىآورد پس،در حقيقت او را در
ميان همه مسلمانان ممتاز دانسته است.پيامبر خدا در موارد
مختلفى صريحا مىفرمود:على از من است و من از اويم.و حبشى بن
جناده روايت كرده است كه او خود از پيامبر خدا شنيد كه
مىفرمود: على از من است و من از او و كسى از جانب من كارى را
انجام نمىدهد بجز على.
اميرالمؤمنين على عليه السلام در يك نگاه
كنيه على عليه السلام
آن حضرت را به دو كنيه ابو الحسن و ابو الحسين ناميدهاند.امام
حسن عليه السلام در حيات پيامبر پدرش را با كنيه ابو الحسين و
امام حسين عليه السلام او را با كنيه ابو الحسن
مىخواندهاند.پيامبر نيز وى را با هر دوى كنيهها خطاب
مىكرده است.چون پيامبر وفات يافت على عليه السلام را به اين
دو كنيه صدا مىكردند.يكى ديگر از كنيههاى على عليه السلام
،ابو تراب است كه آن را پيامبر برگزيده و بر وى اطلاق كرده
بود.
در استيعاب نقل شده است: به سهل بن سعد گفته شد:حاكم مدينه
مىخواهد تو را وادارد تا بر فراز منبر،على را دشنام گويى.سهل
پرسيد:چه بگويم؟گفت:بايد على را با كنيه ابو تراب خطاب كنى.سهل
پاسخ داد:به خدا سوگند جز پيامبر كسى على را بدين
كنيت،نامگذارى نكرده است. پرسيد:چگونهاى ابو العباس؟جواب
داد:على عليه السلام نزد فاطمه رفت و آنگاه بيرون آمد و در
حياط مسجد دراز كشيد و به خواب رفت.پس از او،پيغمبر صلي الله
عليه و آله پيش فاطمه آمد و از او پرسيد:پسر عمويت كجاست؟فاطمه
گفت:اينك او در مسجد آرميده است.پيامبر به صحن مسجد آمد و على
را ديد كه ردايش بر پشت مباركش افتاده و پشتش خاك آلود شده
است.پيامبر با دستشروع به پاك كردن خاك از پشت على كرد و
فرمود:بنشين اى ابو تراب!به خدا سوگند جز پيامبر كسى او را
بدين نام،نخوانده است.و قسم به خدا در نظر من هيچ اسمى از اين
نام دوست داشتنىتر نيست.
نسايى در خصايص از عمار بن ياسر نقل كرده است كه گفت: من و على
بن ابيطالب عليه السلام در غزوه عشيره از قبيله ينبع با يكديگر
بوديم.تا آنجا كه عمار گفت:سپس خواب هر دوى ما را فرا گرفت، من
و على به راه افتاديم تا آنكه در زير سايه نخلها و روى زمين
خاكى و بى گياه آرميديم.سوگند به خدا كه جز پيامبر كسى ما را
از خواب بيدار نكرد.او با پايش ما را تكان مىداد و ما به خاطر
آنكه روى زمينى خاكى دراز كشيده بوديم،به خاك آلوده شديم.در آن
روز بود كه پيغمبر صلي الله عليه و آله به على عليه السلام
فرمود.تو را چه مىشود اى ابوتراب؟چرا كه پيامبر آثار خاك را
بر على عليه السلام مشاهده كرده بود.
البته ممكن است كه اين واقعه چند بار اتفاق افتاده باشد.در
روايتى ديگر آمده است:چون پيامبر على را در سجده ديد در حالى
كه خاك بر چهرهاش نشسته و يا آنكه گونهاش خاك آلود بوده به
او فرمود: ابو تراب!چنين كن .
همچنين گفته شده است پيامبر با چنين كنيهاى،على عليه السلام
را خطاب كرد.چرا كه گفت:اى على! نخستين كسى كه خاك را از سرش
مىتكاند تويى.
على عليه السلام ،اين كنيه را از ديگر كنيهها بيشتر خوش
مىداشت.زيرا پيامبر وى را با همين كنيه خطاب مىكرد.دشمنان آن
حضرت مانند بنى اميه و ديگران،بر آن حضرت به جز اين كنيه نام
ديگرى اطلاق نمىكردند.آنان مىخواستند با گفتن ابو تراب،آن
حضرت را تحقير و سرزنش كنند و حال آنكه افتخار على عليه السلام
به همين كنيه بود.دشمنان على،به سخنگويان دستور داده بودند تا
با ذكر كنيه ابو تراب بر فراز منابر،آن حضرت را مورد سرزنش
قرار دهند و اين كنيه را براى او عيب و نقصى قلمداد
نمايند.چنان كه حسن بصرى گفته است،گويا كه ايشان با استفاده از
اين عمل،لباسى پر زيب و آرايه بر تن آن حضرت مىپوشاندند.چنان
كه جز نام ترابى و ترابيه بر پيروان امير المؤمنين عليه السلام
اطلاق نمىكردند.بدان گونه كه اين نام،تنها بر شيعيان على عليه
السلام اختصاص يافت.
كميت مىگويد:
گفتند رغبت و دين او ترابى است من نيز به همين وسيله در بين
آنان ادعا كنم و به اين لقب مفتخر مىشوم.
هنگامى كه كثير غرة گفت:جلوه آل ابو سفيان در دين روز طف و
جلوه بنى مروان در كرم و بزرگوارى روز عقر بود،يزيد بن عبد
الملك به او گفت:نفرين خدا بر تو باد!آيا ترابى و عصبيت؟!در
اين باره مؤلف در قصيدهاى سروده است:
به نام دو فرزندت،مكنى شدى و نسل رسول خدا در اين دو فرزند به
جاى ماند پيامبر تو را بو تراب خواند دشمنان آن را بر تو عيب
مىشمردند و حال آنكه براى تو اين كنيه افتخارى بود .
لقب على عليه السلام
ابن صباغ در كتاب فصول المهمه مىنويسد:لقب على عليه السلام
،مرتضى،حيدر،امير المؤمنين و ... بود.در روز جنگ جمل جوانى از
قبيله بنى ضبه از سپاه عايشه بيرون آمد و گفت:
ما قبيله بنى ضبه دشمنان على هستيم كه قبلا معروف به وصى بود
على كه در عهد پيامبر شهسوار جنگها بود من نيز نسبتبه تشخيص
برترى على نابينا و كور نيستم اما من به خونخواهى عثمان
پرهيزگار آمدهام زيرا ولى،خون ولى را طلب مىكند
و مردى از قبيله ازد در روز جمل چنين سرود:
اين على است و وصيى است كه پيامبر در روز نجوة با او پيمان
برادرى بست و فرمود او پس از من راهبر است و اين گفته را افراد
آگاه در خاطر سپردهاند و اشقيا آن را فراموش كردهاند
زحر بن قيس جعفى در روز جمل گفت:
آيا بايد با شما جنگ كرد تا اقرار كنيد كه على در بين تمام
قريش پس از پيامبر برترين كس است؟!
او كسى است كه خداوند وى را زينت داده و او را ولى ناميده است
و دوست،پشتيبان و نگهدار دوست است،همچنان كه گمراه پيرو فرمان
گمراهى ديگر است
زحر بن قيس نيز بار ديگر چنين سروده است:
پس درود فرستاد خداوند بر احمد (محمد صلي الله عليه و آله )
فرستاده خداوند و تمام كننده نعمتها فرستاده پيامآورى و پس از
او خليفه ما كسى كه ايستاده و كمك شده است منظور من على وصى
پيامبر است كه سركشان قبايل با او در جنگ و ستيزند
اين زحر در جنگ جمل و صفين با على عليه السلام همراه
بود.همچنان كه شبعثبن ربعى و شمر بن ذى الجوشن ضبابى در جنگ
صفين در ركاب آن حضرت بودند.اما بعدا با حسين عليه السلام در
كربلا به جنگ برخاستند و فرجام شومى را براى خود برجاى
گذاشتند.
كميت مىگويد:
كثير نيز مىگويد:وصى و پسر عموى محمد مصطفى و آزاد كننده
گردنها و ادا كننده دينها
همچنين آن حضرت به نام پادشاه مؤمنين و پادشاه دين(يعسوب
المؤمنين و يعسوب الدين)نيز ملقب بوده است.
روايت كردهاند كه پيامبر به على عليه السلام فرمود:تو پادشاه
دينى و مال پادشاه ظلمت و تاريكى است.
در روايت ديگرى آمده است:اين (على) پادشاه مؤمنان و پيشواى
كسانى است كه در روز قيامتبا چهرههايى نورانى در حجلهها
نشستهاند.
ابن حنبل در مسند و قاضى ابو نعيم در حلية الاوليا اين دو
روايت را نقل كردهاند.در تاج العروس معناى لغوى يعسوب ذكر شده
و آمده است (ملكه كندوى زنبور عسل).على عليه السلام فرمود:من
پادشاه مؤمنانم و مال پادشاه كافران است.يعنى مؤمنان به من
پناه آورند و كافران از مال و ثروت پناه مىجويند.چنان كه
زنبور به ملكه خود پناه مىبرد و آن ملكه بر همه زنبوران مقام
تقدم و سيادت دارد.
دربان على عليه السلام
در كتاب فصول المهمة ذكر شده كه دربان آن حضرت،سلمان فارسى
(رض) بوده است.
شاعر على عليه السلام
همچنين در فصول المهمه گفته شده كه شاعر آن حضرت،حسان بن
ثابتبوده است.در اينجا اضافه مىكنم كه شاعر آن حضرت در جنگ
صفين،نجاشى و اعور شنى و كسان ديگرى غير از اين دو تن
بودهاند.
نقش انگشتر على عليه السلام
سبط بن جوزى در كتاب تذكرة الخواص نوشته است:نقش انگشترى آن
حضرت عبارت خداوند فرمانروا،على بنده اوست (الله الملك على
عبده) بوده است.همچنين وى مىنويسد:آن حضرت انگشترى را در
انگشتان دست راستخود مىكرده است و حسن و حسين عليه السلام
نيز چنين مىكردهاند.
ابو الحسن على بن زيد بيهقى معروف به فريد خراسان در كتاب خود
موسوم به صوان الحكمه كه به نام تاريخ حكماى اسلام مشهور است
در ذيل شرح زندگانى يحيى نحوى ديلمى ملقب به بطريق،چنين
مىگويد: يحيى فيلسوف و ترساكيش بود و عامل امير المؤمنين عليه
السلام در نظر داشت تا وى را از فارس بيرون براند.يحيى نيز
ماجراى خود را براى على عليه السلام نگاشت و از آن حضرت
درخواست امان كرد.محمد بن حنفيه،به فرمان على عليه السلام امان
نامهاى براى يحيى نوشت كه من آن امان نامه را در دستحكيم ابو
الفتوح مستوفى نصرانى طوسى مشاهده كردم.توقيع على عليه السلام
با خط خود آن حضرت و با عبارت الله الملك و على عبده (خداوند
فرمانروا و على بنده اوست.) در پاى اين مكتوب موجود بود.سبط بن
جوزى اين عبارت را به عنوان نقش انگشترى آن حضرت دانسته ولى
مطابق با نقل بيهقى اين توقيع به دست حضرت نوشته شده است و
بعيد نيست كه گفته بيهقى متينتر باشد.
همچنين احتمال دارد كه آن حضرت نامه ها را چنين امضا مىكرده
و سپس همان عبارت را بر نگين انگشترى نقش زده است.ابن صباغ در
كتاب فصول المهمه فى معرفة الائمه گويد:( اسندت ظهرى الى الله)
(پشت من به خداوند متكى است) نقش نگين آن حضرت بوده است.عدهاى
ديگر نقش نگين آن حضرت را (حسبى الله)ذكر كردهاند.كفعمى نيز
در مصباح گويد:نقش نگين انگشترى آن حضرت( الملك لله الواحد
القهار) بوده است.البته بعيد نيست كه آن حضرت داراى چند
انگشترى با نقوش متعدد بوده است.
علي عليه السلام، انساني كامل
علي عليه السلام امام عادلي است كه به حاكم بصره به واسطه شركت
در يك مهماني اعتراض ميكند و ميگويد: الا و ان امامكم قد
اكتفي من دنياه بطمريه ... و لو شئت لاهتديد الطريق الي مصفي
هذا العسل...؛ بدان كه پيشواي شما از دنياي خود به دو كهنه
جامه بسنده كرده است... و اگر بخواهم، به صافي و پاكيزگي اين
عسل راه ميبرم.
در عين حال شب را به دعا و نماز ميگذرانيد. گوش اين آسمان راز
و نياز و مناجاتهايش را ميشنيد و چشم ستارگان اشكهاي
عاشقانهاش را هميشه ميديد. زمامداري بود كه در دل شب، تنها
در محراب ميايستاد و محاسنش را به دست ميگرفت و مانند
مارگزيده به خود ميپيچيد و «يا دنيا غري غيري»؛ - اي دنيا کسي
غير از من را فريب بده- ميگفت.
شبها از خوف خدا بيهوش ميافتاد. قسمتي از شب را به سر زدن
به فقرا و ضعفا بسر ميبرد. خودش اذان ميگفت و خودش امامت
جماعت ميكرد. خودش احياناً در دكة القضاء مينشست و به رتق و
فتق امور ميپرداخت، خودش قاضي بود. قضاوتهاي محيرالعقول داشت
از لحاظ كشف جرم و از لحاظ رعايت تساوي در مقابل محاكم.
گوش اين آسمان راز و نياز و مناجاتهاي علي عليه السلام را
ميشنيد و چشم ستارگان اشكهاي عاشقانهاش را هميشه ميديد.
زمامداري بود كه در دل شب، تنها در محراب ميايستاد و محاسنش
را به دست ميگرفت و مانند مارگزيده به خود ميپيچيد و «يا
دنيا غري غيري»؛ - اي دنيا کسي غير از من را فريب بده- ميگفت.
او خود خطيبي بليغ بود كه شنوندگان را ميگرياند، مانند خطبة
الغراء و شايد آخرين خطبهاش نيز، و بلكه احياناً شنونده قالب
تهي ميكرد. سخن او سخن جانسوز بود و مصداق «تا دلي آتش نگيرد
حرف جانسوزي نگويد». هنوز هم اين اثر در نهج البلاغه هست كه
اشكها را جاري ميسازد. من خودم برخي از آشنايان به اين كتاب
را ديدهام كه اين چنين بودهاند.
همين پيشواي عادل و عابد شب زندهدار و پدر يتيمان و بيچارگان
و همين پيشنماز با تقوا و قاضي دقيق زيرك عادل دادگستر و همين
خطيب و واعظ چيره دست ماهر و عالم با عمل، سرفرمانده قشون و
سرباز دلير و دلاور است، در ميدانهاي جنگ صفها را ميشكند و
خود و زره بر سر و تن دلاوران ميشكافد، گاه از قد و گاه از
كمر دو نيم ميكند و زهره شير از هيبتش آب ميشود. در عين حال
و با اين همه كارهاي بزرگ، مانند ساير دلاوران رژيم غذايي
ندارد بلكه شكمش از نان جو[حتي] سير نميشود، جامه كرباسش را
به قدري وصله ميزند كه از وصله زنندهاش خجالت ميكشد.
علي معجزه انسانيت است. مانند علي وقتي كه پيدا ميشود ميتوان
گفت انسان موجود ناشناخته و بلكه عالم ناشناخته است. يكي از
جهاتي كه ثابت ميكند علي عليه السلام انسان كامل است، جنبه
همه جانبه وجود علي است كه در بالا شرح داده شد. يكي ديگر
كيفيت مواجهه او با مرگ است. انسان وقتي انسان كامل است كه بر
چهره مرگ بخندند، نه به علت تهور و عدم احساس كه در بعضي
احمقها ديده ميشود كه به خاطر شهرت و اين كه اسم و عكسشان در
روزنامهها بيايد از مرگ استقبال ميكنند، بلكه به خاطر احساس
شديد و بينش اين كه مرگ دروازه ورود است كه كم و بيش در زندگي
سقراط ديده شد.
يكي ديگر از جهات، شخصيت ثابت و محكم اوست كه در شرايط و اوضاع
مختلف اقتصادي و اجتماعي يك جور فكر كرد و يك جور احساس كرد و
يك جور عمل كرد، آن هم نه به خاطر لختي و عدم احساس بلكه به
خاطر استحكام. علي آن فرد استثنايي است كه در كاخ و ويرانه يك
جور فكر كرد، طبقهاش سازنده فكرش و مشخص فكرش نبود. يك روز يك
كارگر ساده و عمله يك يهودي بود و روز ديگر امپراطور جهان. در
هر دو حال احساسش نسبت به فقير و ضعيف و زير دست و نسبت به
ثروتمند و نيرومند و بالادست يك جور بود.
حضرت علي عليه السلام مانند ساير دلاوران رژيم غذايي ندارد
بلكه شكمش از نان جو حتي سير نميشود، جامه كرباسش را به قدري
وصله ميزند كه از وصله زنندهاش خجالت ميكشد. علي معجزه
انسانيت است. مانند علي وقتي كه پيدا ميشود ميتوان گفت انسان
موجود ناشناخته و بلكه عالم ناشناخته است.
يكي از مظاهر اثباتي كمال آن حضرت اين است كه در زندگي با
حوادث متنوع و ناهمانندي مواجه شد و با همه آن چنان عمل كرد كه
بايد. او هم با منافق مواجه شد، هم با كافر، هم با خشكِ مقدس
خارجي. آنجا كه بايد وحدت اسلامي را حفظ كند مثل جريان بعد از
وفات رسول اكرم، حفظ ميكند. آنجا كه به نام وحدت عدالت پايمال
ميشود، به خاطر عدالت بعد از عثمان قيام ميكند. علي، هم مظهر
عشق است و هم مظهر عقل. پس علي هم مظهر عبادت است و هم مظهر
علم، هم مظهر وحدت است و هم مظهر عدالت، هم مظهر عشق است و هم
مظهر عقل.
علي آن شير خدا شاه عرب الفتي داشت با اين دل شب
شب ز اسرار علي، آگاه است دل شب محرم سرّ الله است
شب علي ديد به نزديکي ديد گر چه او نيز به تاريکي ديد
شاه را ديد به نوشيني خواب روي بر سينه ديوار خراب
قلعهباني که به قصر افلاک سر دهد ناله زنداني خاک
اشكباري که چو شمع بيزار ميفشاند زر و ميگريد زار
دردمندي که چو لب بگشايد در و ديوار به زنهار آيد
کلماتش چو در آويزه گوش مسجد کوفه هنوزش مدهوش
فجر تا سينه آفاق شکافت چشم بيدار علي خفته نيافت
روزهداري که به مُهر اسحار بشکند نان جوين افطار
ناشناسي که به تاريکي شب ميبرد نان يتيمان عرب
تا نشد پردگي آن سرّ جلي نشد افشا که علي بود علي
شاهبازي که به بال پر راز ميکند در ابديت پرواز
شهسواري که به برق شمشير در دل شب بشکافد دل شير
عشقبازي که هم آغوش خطر خفت در خوابگه پيغمبر
آن دم صبح قيامت تأثير حلقه در شد از او دامنگير
دست در دامن مولا زد در که علي بگذرد از ما مگذر
شال ميبست و ندايي مبهم که کمربند شهادت را محکم
پيشوايي که ز شوق ديدار ميکند قاتل خود را بيدار
ماه محراب عبوديت حق سر به محراب عبادت منشق
ميزند پس، لب او کاسه شير ميکند چشم اشارت به اسير
چه اسيري که همان قاتل اوست تو خدايي مگر اي دشمن دوست
در جهان اين همه شر و همه شر ها علي بشر کيف بشر
کفن از گريه غسال خجل پيرهن از رخ وصال خجل
" محمد حسين شهريار"




